
شعر زیر قسمتی از رزم رستم و اسفندیار در سال یک هزارو سیصد و نود هجری شمسی است:
بدو گفت رستم که ای پهلوان/ هی آئین نوساز و مکتب ! جوان
به گیتی چنان دان که رستم منم/ رییس قرارگاه خاتم منم
هنر بین و این نامور گوهرم/ خودم عزل و نصب می کنم!پسرم
همان میر کاظم که از تو نبود/ چرا کله پا شد چنین زود زود
منوچهر و صفار و هم اژه ای/ حالا گیر دادی سخت به مصلحی
مرا می شناسی تو ای پهلوان/ منم رستم قاسمی ای جوان
حالا اومدی تو ز مازندران/ سخن گفتنت حرف دارد درآن
شنیدی که بر ما چه آمد زدیو؟/ به کوری ز جانش برآمد غریو
برفتم به تنها به مازندران/ شب تار و فرسنگ های گران
تو تازه ز گرد مسیر آمدی /و گشتی رییس دفتر احمدی
ز رستم چو بشنید اسفندیار/ بخندید شادان چو خرم بهار
بدو گفت کز رنج و پیکار تو/ شنیدم همه درد و تیمار تو
شنو کارهایی که من کرده ام/ ز گردنکشان سر بر آورده ام
نخستین کمر بستم از بهر دین/ پریدم دوپایی به روی زمین
نژاد من از مکتب آریاست/ ریاضت کشیدم ...فقط نون و ماست!
کجا دشمنم با مردم صهیونیسم/ خودم مکتبم،مکتب مشاییسم
هر آنکس که برگشت از راه من/ بکشتم فقط با حرف و سخن
یکی متکی بود تا رفت سفر/ برایم کمی داشت این مرد خطر
بر افروختم آتش توی تشت/ گرفت حکم عزلش وقتی برمی گشت
جواب رستم به اسفندیار
چنین گفت رستم به اسفندیار/ بخور لااقل نون ماست با خیار
اگر من نرفتم به جایی دگر/ تورا لا اقل هستم همچون پدر
کِه کَندی دل و مغز دیو سفید؟ / کِرا بود به بازوی خویش این امید؟
که هی این ور اونور ساخت سد؟ / مگر من نبودم آخه ! مرد بد؟
تو هرجا که دیدی پلی ساختم/ به هر جای ایران که شد تاختم
ببردم از ایرانیان لشکری/ پروژه گرفتم مثل بربری!!
به ایران کشیدم ز هاماوران/ همان پهلوانان و مام آوران
ز من بشنو ای گُرد اسفندیار/ مباش ایمن از گردش روزگار
تو تکیه چنین بر جوانی مکن/ سخن گفتنت تا توانی مکن
مکن اینطور با احمد نژاد/ یهو دیدی سرت داد به باد
که گفتت برو دست رستم ببند / نبندد مرا دست، چرخ بلند
هر آنکس بخواهم عزل می کنم/به هر کس بخوام میز بذل می کنم
مکن ای مشایی ! جوانی مکن/ چنین در بلا کامرانی مکن
ز یزدان و از مردمان شرم دار/که مردم پیاده اند تو اما سوار
شنید این سخنها یل اسفندیار/ پیاده بیامد بر نامدار
برستم چنین گفت ای قاسمی!/ تو هم مدتی بعد تیم منی
مرا چند گویی ببندم دهان؟ / مگر می شود آخه ای پهلوان؟
نویسنده: امیر شکیبا
بدو گفت رستم که ای پهلوان/ هی آئین نوساز و مکتب ! جوان
به گیتی چنان دان که رستم منم/ رییس قرارگاه خاتم منم
هنر بین و این نامور گوهرم/ خودم عزل و نصب می کنم!پسرم
همان میر کاظم که از تو نبود/ چرا کله پا شد چنین زود زود
منوچهر و صفار و هم اژه ای/ حالا گیر دادی سخت به مصلحی
مرا می شناسی تو ای پهلوان/ منم رستم قاسمی ای جوان
حالا اومدی تو ز مازندران/ سخن گفتنت حرف دارد درآن
شنیدی که بر ما چه آمد زدیو؟/ به کوری ز جانش برآمد غریو
برفتم به تنها به مازندران/ شب تار و فرسنگ های گران
تو تازه ز گرد مسیر آمدی /و گشتی رییس دفتر احمدی
ز رستم چو بشنید اسفندیار/ بخندید شادان چو خرم بهار
بدو گفت کز رنج و پیکار تو/ شنیدم همه درد و تیمار تو
شنو کارهایی که من کرده ام/ ز گردنکشان سر بر آورده ام
نخستین کمر بستم از بهر دین/ پریدم دوپایی به روی زمین
نژاد من از مکتب آریاست/ ریاضت کشیدم ...فقط نون و ماست!
کجا دشمنم با مردم صهیونیسم/ خودم مکتبم،مکتب مشاییسم
هر آنکس که برگشت از راه من/ بکشتم فقط با حرف و سخن
یکی متکی بود تا رفت سفر/ برایم کمی داشت این مرد خطر
بر افروختم آتش توی تشت/ گرفت حکم عزلش وقتی برمی گشت
جواب رستم به اسفندیار
چنین گفت رستم به اسفندیار/ بخور لااقل نون ماست با خیار
اگر من نرفتم به جایی دگر/ تورا لا اقل هستم همچون پدر
کِه کَندی دل و مغز دیو سفید؟ / کِرا بود به بازوی خویش این امید؟
که هی این ور اونور ساخت سد؟ / مگر من نبودم آخه ! مرد بد؟
تو هرجا که دیدی پلی ساختم/ به هر جای ایران که شد تاختم
ببردم از ایرانیان لشکری/ پروژه گرفتم مثل بربری!!
به ایران کشیدم ز هاماوران/ همان پهلوانان و مام آوران
ز من بشنو ای گُرد اسفندیار/ مباش ایمن از گردش روزگار
تو تکیه چنین بر جوانی مکن/ سخن گفتنت تا توانی مکن
مکن اینطور با احمد نژاد/ یهو دیدی سرت داد به باد
که گفتت برو دست رستم ببند / نبندد مرا دست، چرخ بلند
هر آنکس بخواهم عزل می کنم/به هر کس بخوام میز بذل می کنم
مکن ای مشایی ! جوانی مکن/ چنین در بلا کامرانی مکن
ز یزدان و از مردمان شرم دار/که مردم پیاده اند تو اما سوار
شنید این سخنها یل اسفندیار/ پیاده بیامد بر نامدار
برستم چنین گفت ای قاسمی!/ تو هم مدتی بعد تیم منی
مرا چند گویی ببندم دهان؟ / مگر می شود آخه ای پهلوان؟
نویسنده: امیر شکیبا




