آخرین عناوین

 کد خبر: 1641  تاریخ انتشار:یکشنبه, 30 بهمن 1390 ساعت 15:04 چاپ  نسخه چاپی
      فرستادن به ایمیل  ارسال برای دوستان
      مشاهده در قالب PDF  نسخه PDF
رزم رستم و اسفندیار در سال یک هزارو سیصد و نود هجری شمسی/ طنز/ خواندنی

 

 



شعر زیر قسمتی از رزم رستم و اسفندیار در سال یک هزارو سیصد و نود هجری شمسی است:




بدو گفت رستم که ای پهلوان/ هی آئین نوساز و مکتب ! جوان

به گیتی چنان دان که رستم منم/ رییس قرارگاه خاتم منم

هنر بین و این نامور گوهرم/ خودم عزل و نصب می کنم!پسرم

همان میر کاظم که از تو نبود/ چرا کله پا شد چنین زود زود

منوچهر و صفار و هم اژه ای/ حالا گیر دادی سخت به مصلحی

مرا می شناسی تو ای پهلوان/ منم رستم قاسمی ای جوان

حالا اومدی تو ز مازندران/ سخن گفتنت  حرف دارد درآن

شنیدی که بر ما چه آمد زدیو؟/ به کوری ز جانش برآمد غریو

برفتم به تنها به مازندران/ شب تار و فرسنگ های گران

تو تازه ز گرد مسیر آمدی /و گشتی  رییس دفتر احمدی

ز رستم چو بشنید اسفندیار/ بخندید شادان چو خرم بهار

بدو گفت کز رنج و پیکار تو/ شنیدم همه درد و تیمار تو

شنو کارهایی که من کرده ام/ ز گردنکشان سر بر آورده ام

نخستین کمر بستم از بهر دین/ پریدم دوپایی به روی زمین

نژاد من از مکتب آریاست/ ریاضت کشیدم ...فقط نون و ماست!

کجا دشمنم با مردم صهیونیسم/ خودم مکتبم،مکتب مشاییسم

هر آنکس که برگشت از راه من/ بکشتم فقط با حرف و سخن

یکی متکی بود تا رفت سفر/ برایم کمی داشت این مرد خطر

بر افروختم آتش توی تشت/ گرفت حکم عزلش وقتی برمی گشت

جواب رستم به اسفندیار

چنین گفت رستم به اسفندیار/ بخور لااقل نون ماست با خیار

اگر من نرفتم به جایی دگر/ تورا لا اقل هستم همچون پدر

کِه کَندی دل و مغز دیو سفید؟ / کِرا بود به بازوی خویش این امید؟

که هی این ور اونور ساخت سد؟ / مگر من نبودم آخه !  مرد بد؟

تو هرجا که دیدی پلی ساختم/ به هر جای ایران که شد تاختم

ببردم از ایرانیان لشکری/ پروژه گرفتم مثل بربری!!

به ایران کشیدم ز هاماوران/ همان پهلوانان و مام آوران

ز من بشنو ای گُرد اسفندیار/ مباش ایمن از گردش روزگار

تو تکیه چنین بر جوانی مکن/ سخن گفتنت تا توانی مکن

مکن اینطور با احمد نژاد/ یهو دیدی سرت داد  به باد

که گفتت برو دست رستم ببند / نبندد مرا دست، چرخ بلند

هر آنکس بخواهم  عزل می کنم/به هر کس بخوام میز بذل می کنم
مکن ای مشایی ! جوانی مکن/ چنین در بلا کامرانی مکن

ز یزدان و از مردمان شرم دار/که مردم پیاده اند تو اما سوار

شنید این سخنها یل اسفندیار/ پیاده بیامد بر نامدار

برستم چنین گفت ای قاسمی!/ تو هم مدتی بعد تیم منی

مرا چند گویی ببندم دهان؟ / مگر می شود آخه ای پهلوان؟

نویسنده: امیر شکیبا
 

نظرات بینندگان


تبلیغات
تبلیغات
 
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به فریاد عدالت بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.